تبليغاتX
یلدای من بمان








كلوچه ي مامان ديروز به نظرم از هميشه خوشگل تر مي اومدي. جشن پيش دبستاني 1 بود و تو سالن سينما گرفته بودن. يك ماه تمام روز شماري مي كردي تا به اين روز برسي. موهاتو خوشمل و نانازي درست كردم. يه كمي هم رُژ و رژ گونه و سايه چشم ...با اون لباس سفيد عروست مثل ماه شده بودي. اونجا وقتي رفتي پشت پرده جيغ جيغ همه مربي ها مي اومد كه قربون صدقه ات مي رفتن.

5 ساعت طول كشيد ولي خيلي خوش گذشت... اولين جشن زندگيم بود كه بهم واقعا خوش گذشت. فقط گاهي مثل هميشه از سر ذوق بغض مي كردم و واست لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم رو مي خوندم.

راستي وروجك مي دوني كه از دست تو نميشه تو خونه پلاستيك فريزر نگه داريم. يك ماهه ياد گرفتي پلاستيك ها رو باد مي كني و بعد هم مي تركوني. به خاطر خطرش كه با گلوت باد مي كردي دعوات كردم. ولي حالا با دست و ماهرانه اونو باد مي كني و محكم مي تركوني و عشق مي كني. عشقت رو عشقه نفس مامان...

همش دوست دارم بوست کنم... مخصوصا الان که خوابی حسابی هوس بوس آبدارت رو کردم. میای میگی مامان بیا به من بچسب همو یه بوس محکم و آبدار بکنیم.

ادامه مطلب
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | لينک ثابت | مامانی جونت |


خیلی بدی مامان!!!

سلام سلام نازنازي خانوم مامان. اوخي . جيگمري من مثه يه ماه لالا كردي. اگه بيدار بودي، دوباره ميگفتي: خيلي بدي مامان! منم ديگه نمي خوابم. خيلي بدي مامان! منم ديگه...

اين روزا همه چيزت شده شرط و شروط. براي انجام هر كاري يه شرط مي ذاري. 24 خرداد جشن دارين و يك ماهه كه داري روز شماري مي كني. مهد پول گرفت تا براتون كادو بخرن. منم قول دادم يه عروسك واست بخرم. تو هم يه عروسك كچل و خندون رو نشون كردي تا روز جشن واست بگيرم. ديروز هم با بابا رفتي تا به اونم نشون بدي. دوست ندارم هر چيزي رو كه مي خواي فورا واست آماده كنيم. فكر مي كنم بهترش اينه كه گاهي به خاطر به دست آوردن چيزايي كه دوست داري صبر كني...

بعداز ظهر بهت قول دادم ببرمت پارك جاي خونه. ولي وقتي هوا تاريك شد احساس كردم مي ترسم تنهايي ببرمت. به شرط اينكه فردا اجازه بدم با باباييت هر جا مي خواي بري راضي شدي كه نريم. ولي باز گفتي مامان خيلي بدي!(خيلي از لحنت خوشم مياد) قول دادي حالا نمي بري، پس بريم تو حياط ورزش و توپ بازي. يك ساعت با هم بازي كرديم و صداي خنده هات بهم انرژي ميداد. بعد هم چهار تا كتاب داستان خوندم و لالا كردي. شب خوش ماماني.

راستي موقع خواب لوس بازي در مياوردي و مي خنديدي. ميگفتي امشب مي خوام همش تو خواب بخندم. اميدوارم خوابهاي خوب خوب ببيني دلبندك من.

 

 

ادامه مطلب
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | لينک ثابت | مامانی جونت |


خاله ريزه ي ماماني چطوره؟

 واي منو ببخش كه وقت نكردم سال جديد تو وبلاگت چيزي بنويسم. البته تا آخر فروردين جا داره كه اين تو بهت تبريك بگم. امسال دعا كردم اخلاقت بهتر شه. اييييييييييييييييييي يه كمي هم شده، ولي باز هم اذيت مي كني. بهونه مي گيري. جيغ مي زني و با گريه بلند مي خواي هر كاري رو واست انجام بديم. هر روز هم كه بري بيرون بازم ميگي حوصلت سر رفته. امروز قول دادم با هم بريم بيرون. صبح هم روز اسباب بازيت بود. اون خرسي رو كه خرو پف مي كنه با خودت بردي. با اين كش هاي چهل گيس هم موهاتو خوشمممل بستم. خيلي ناناز شدي. راننده سرويست هم چند روزيه مشكل داره نمياد. به جاي اون يه ماشين باحال مي فرستن دنبالت مثل اين خانوم خانوماها تحويلت مي گيرن تا پياده و سوار شي. تو هم به دهنت مزه داده ميگي از اين به بعد با آژانساي اينجوري ميرم كه خلوته. خدا آخر و عاقبتمونو به خير بگذرونه با اين خواسته هاي تو!!!

ادامه مطلب
سه شنبه بیستم فروردین 1387 | لينک ثابت | مامانی جونت |


گل دخمري مامان سلام. خوبي يا بهتري ماماني من؟

آي خرگوش خانوم شيطون بايد بدوني كه خيلي بلا شدي. البته الان لالا كردي، از ساعت 8 شب خوابيدي و الان 9:30.

صبح كه باز هم با نق نق رفتي مهد. نذاشتي موهاتو ببندم. صورتت رو هم الكي يه آبي زدم و زود با لباس من خشك كردي. از دست تو صبحها استرس مي گيرم تا تو بري. در سرويست رو كه مي بندي يه آيه الكرسي مي خونم واست و خيالم راحت ميشه ميام بالا. امروز بردنتون موزه علوم طبيعي. فقط گفتي حيووناي خشك شده بودن… ظهر هم كه طبق معمول تا بعد از ناهار غر زدي و بهونه گرفتي تا يه كمي شكمت سير شه. مي دونم وقتايي كه خسته اي بهونه مي گيري عشق ماماني. بعد هم كه بابا ميرسه تو جيگري من ديگه كاري به ما نداري. ميري رو مبل دراز مي كشي و برنامه كودك رو مي بيني. البته چند بار مياي منو از خواب بي خواب مي كني. يا كف پامو قلقلك ميدي. يا جيش داري. يا گرسنه هستي… خلاصه خواب عصرم كوفتم ميشه. امروز عصر يواشكي به بابا گفتم تو رو ببره پارك جاي فروشگاه رفاه. اونم قبول كرد و نيم ساعتي با هم رفتين. وقتي برگشتي چشات قرمز بود. به باد و خاك اين فصل حساسيت داري. با هم شام خورديم . نماز خونديم« من بلند مي خونم و تو اشتباه تكرار مي كني خانوم قزي با اون چادر كشدارت!» . بعد هم سه تا كتاب داستان و لالا. اميدوارم خواباي خوب خوب ببيني. راستي دو شبه مي خواي واست لالايي بخونم. دستتو مي ندازي دور گردنم و منم مي خونم: لالا لالايي … لالا لالايي … آمد دوباره مهتاب لالا… سنجاب لالا… خرگوش لالا… تو هم با لبخند مي خوابي.

ـ اون روز از بابا چيزي مي خواستي. گفتم يلدا جون گريه نكن. آروم و باادب بگو تا بابا به حرفت گوش كنه. گفتي: نه مامان!!! اون دفه گريه كردم بابا حرفمو گوش كرد. اما اون دفه ديگه گريه نكردم بابا حرفمو گوش نداد!!!

ـ ديشب هم گفتي: مامان ده تا كتاب داستان مي خوني واسم؟ گفتم: آره كه مي خونم، چرا نخونم؟

خوشحال شدي وگفتي: چون دختر خوبي بودم و اتاقها رو كم به هم ريختم مي خواي اين همه كه گفتم رو واسم بخوني؟ يعني اگه فردا اصن اتاقها رو به هم نريزم بيست تا مي خوني؟ انگشتاي دست و پات رو نشون مي دي و من خوشم مياد از شمردنت. قربونت بشم الهييييييييييييييي

ـ يه هفته اي هم ميشه كه دو تا ماهي قرمز خريدي. خيلي ذوق عيد رو داري. هر روز هم يه كمي غذا واسشون ميريزي. من كه انگشتم رو ميزارم ميان به انگشت من مك ميزنن. ولي هر وقت تو ميزاري نمي يان. خيلي دوست داري لبشون بخوره به دستت.

ـ بعضي از حروف مثل آ و س و … رو ياد گرفتي و هر جا مي بيني ذوق مي كني. برگه بر مي داري و از رو ساعت ديواري عددها رو يادداشت مي كني. و از من مي پرسي اون عدد چنده؟ خيلي دوست داري خوندن و نوشتن رو زود ياد بگيري. ولي نمي دونم چرا مهد دلت رو زده. ميگي از مربيت خوشت نمي ياد. اما به نظر من دختر خوب و مهربونيه. حس ميكنم تو از زياد تمرين كردن و حالت خشك كلاسها خوشت نمي ياد، چون مثل كلاس اولي ها دائم يا بايد شعر از بر كنين. يا رياضي و … ياد بگيرين و وقت براي بازي كودكانه تون كمه.

ـ خلاصه كه جيگريه ماماني. نفس ماماني. دل و قلب ماماني. همه چيز ماماني.

ادامه مطلب
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 | لينک ثابت | مامانی جونت |


تولدت مبارك عشق من

تولدت مبارك عشق من

سونوگرافيهايي كه گرفته بودم مي گفت كه 27 بهمن دنيا مي ياي. ولي تا شب قبلش هيچ علائمي واسه دنيا اومدن نشون نمي دادي. دكتر گفت: حالا تا يه هفته ديگه صبر كن، فقط اگه اين بين علائم مشكوكي ديدي سريع بيا. هميشه مثل يه ماهي و آروم تو شكمم تكون مي خوردي. همه اون شب رو اشك ريختم. به خدا مي گفتم: فقط بزار يه بار روي ماهشو ببينم. بزار فقط يه بار بهش شير بدم، بزار حسش كنم… حس مي كردم كه قرار نيست ببينمت، براي همين راضي بودم حتي براي يه بار هم كه شده…

ساعت 10 صبح بود كه با يه تن خسته چشمامو باز كردم. همون علائمي بود كه دكتر هشدار داده بود… اون موقع هنوز خط تلفن وصل نشده بود. تلفن همراه هم داشتم. تو يخ بندونهاي خيابون و با ترس و دلهره رفتم يه مغازه تا از تل سكه اي بابائي رو خبر كنم…

قرار بود بيمارستان پاستور زايمان كنم. حس غريبي داشتم… دكتر تأييد كرد كه با وجوديكه هيچ دردي ندارم ولي وقت زايمانه و دليلش هم اين بود كه مثل يه توپ سفت تو دلم منقبض شده بودي. سرم و آمپول فشار زدند تا تو خانومي من وارد دنياي تازه اي شي. هر چند دقيقه هم ضربان قلبت رو تو اتاق پخش مي كردند. اونجا تنهاي تنها بودم و خوبيش اين بود كه تجربه ديدن زايماني قبل از خودم رو نداشتم تا احياناً بترسم. مي گفتم: يعني درد زايمان كه ميگن اينه!!! از ساعت 6 بعداز ظهر تا دقيقاً ده دقيقه به ده شب جيغ مي زدم و بالاخره تو ماهي كوچولوي مامان دنيا اومدي. بابائي و خاله كه بيرون از صداي جيغ هاي من گريه مي كردند، هم صدات رو شنيده بودند.

يه دخمر كوچولوي سرخ و سفيد و توپولو بودي كه سه كيلو پانصد وزنت بود و 50 سانت هم قدت. خدا رو شكر همه چي طبيعي بود. تا صبح چشم روي هم نذاشتم و با خاله مي گفتيم و مي خنديديم. تو هم مثل يه فرشته ناناز تو تختت خوابيده بودي. برعكس بچه هاي هم اتاقي كه ونگ مي زدن، جيكت در نمي اومد.

اميدوارم خداي خوب و مهربون به همه ي اونهايي كه آرزوي بچه دارن، اين سعادت رو بده تا لذت شيرين پدر و مادر شدن رو تجربه كنند. و همه بچه ها رو هم زير سايه پدر و مادراشون حفظ كنه.

قبلاً گفته بودم كه به خاطر ايام ماه صفر جشن تولدت رو زودتر توي مهد گرفتيم. ديروز هم قرار شد كادوي دوم تولدت يه خونه عروسكي باشه كه بتوني توش بازي كني. از ديروز هم همش ميري اون تو و با اسباب بازيهات بازي مي كني و ميگي خونه ي خانوم خونه است. اما امروز ظهر گفتي دوباره كيك و شمع و… هم مي خواي و الان با بابائي رفتي خريد. ميگي مامان من سالي دو بار تولدم مبارك ميشه!!! با وجوديكه جشن تولد نگرفتيم اما همه لطف كردن و يه عالمه كادوهاي خوشگل گرفتي: مبين دامن داد. امين يه بلوز نانازي. ماماني من يه پتوي ناناز، ماماني بابا پول. خاله ها عروسك ـ پول و يه سويي شرت قشنگ ـ سك سك كه توش جايزه و خوراكي داره و

ادامه مطلب
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 | لينک ثابت | مامانی جونت |



Designed By :HAMRAZ